رضا قلى خان ( هدايت )

147

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و باشام نيز كفته‌اند و به عربى مقنعه كويند شاعر كفته دريده تا پيكر جامه در بر * فكنده لاله كون باشامه از سر باشتين نام بلوكيست از سبزوار كه سربداريه در آن حكمران بوده‌اند باشكونه بمعنى باژكون و تبديلات آن با واو و باء واو و ژاء فارسى و شين همه درست است وارون و واژون نيز آمده عاشق اصفهانى كفته شعر شيشه‌ام خالى و دل پرخون است * چكنم كار فلك وارون است حكيم خاقانى كفته شعر اين مكر آن حكم باشكونهء بلخ است * آرى بلخ است روستاى سپاهان باشنك به وزن آهنك خوشهء انكور آويزان از درخت حكيم اسدى كفته تو كفتى سيه غژب باشنك بود * و يا در دل شب شباهنك بود و خيار بزركى را كويند كه شخصى بجهة تخم نكاه دارد باشه جانوريست شكارى از جنس زرد چشم كوچك‌تر از باز صاحب ديوان مازندرانى رحمه اللّه كفته شعر مجنبان لاشه در رزمى كه دستانى كند رستم * مپّران باشه در روزى كه طوفانى كند صرصر و معرب آن باشق است نمايش يازدهم در باء با غين باغ معروف است كه به عربى حديقه كويند و باغ سياوشان و باغ شيرين نام دو نواست از موسيقى و باغ زاغان نام باغى است در هرات باغره كرهى است كه در اعضاء بسبب دردى ديكر عارض شود و آن را باكره نيز كويند باغل بر وزن بابل بمعنى آغل است يعنى جاى كوسفندان و كاو باغنج به وزن نارنج انكور نيم‌رس را كويند باغنده بر وزن بافنده پنبهء حلّاجى كرده كه بجهة رستن كلوله كرده باشند باغوش بر وزن آغوش سر به آب فرو بردن و در آب غوطه خوردن و هر قدر در زير آب بماند كويند پاغوش خورد فردوسى كفته شعر در اين آب پاغوش خوردن رواست * كه يك تير بالا بود آب راست نمايش دوازدهم در باء با فاء بافدم به سكون فاء و فتح دال انجام و پايان كارها را كويند بضمّ دال هم آمده ابو شكور بلخى كفته شعر چه بايدت كردن چنين بافدم * مكر خانه روبى چو روبه بذم شمس فخرى نيز بضم كفته اما ازين بيت اسدى كه كفته شعر بر اسب كمان ارزه راست خم * قرار دو دوزخ بود بافدم مفتوح فهميده مىشود شايد قافيهء لفظ كم باشد نه خم و اللّه اعلم بافكار بافنده و جولاهر را كويند و مخفف بافنده كار است نمايش سيزدهم در با با كاف باك بمعنى ترس و بيم باشد حافظ كفته تو پاك باش و مداراى برادر از كس باك و بمعنى همه و باقى بود ناصرخسرو كفته شعر همه بكذشت پاك بر تو چو باد * مال ملك و تن درست و شباب پاك باختن يعنى تمام باختن و حكيم فردوسى نيز بمعنى همه آورده است شعر مرا پاك خوانند ناپاك راى * تو را مرد هشيار نيكى فزاى باكل بفتح كاف فارسى و سكون لام آب نيم كرم را كويند باكند به وزن بازند ياقوت است و آن جوهريست معروف و بباى پارسى هم آمده و ظنّ مؤلّف اين است كه بياى حطّى باشد نه ببا و در اين حرف برهان سهو كرده و آن را ياكند و ياكنده نيز نوشته‌اند نمايش چهاردهم در باء با لام بال به سكون لام از انسان و حيوانات چرنده را از كتف بود تا سر ناخن دست و از مرغ جاى برآمدن پر و بمعنى نموّ كردن و امر بدين معنى نيز آمده كه آن را ببال نيز كويند و ماهئى است در دريا كه آن را وال كويند و بس عظيم الجثّه است بالا بر وزن كالا بمعنى زبر باشد كه در مقابل زير است و قد و قامت را نيز كفته‌اند مسعود كفته ع جاه تو و قدر تو به پهنا و به بالا حكيم انورى كفته شعر زهى صدرى كه از روى بزركى * فلك را نيست با قدر تو بالا و بمعنى درازى و بلندى نيز استعمال كرده‌اند در عشقبازى زال و رودابه و بازكشتن زال از پيش او كويد شعر برفتند خوبان و بركشت زال * شبى ديد يازان به بالاى سال هم بمعنى سال عمر فردوسى كفته شعر چو رستم به پيمود بالاى هشت * بسان يكى سرو آزاد كشت بالاده بر وزن آماده اسب جنپت را كويند و آن را كوتل نيز خوانند و پالاذ بدال نقطه‌دار نيز درست است بالار به وزن تالار شاه‌تير بزرك كه دو سر آن را بر سر دو ديوار عمارت نهند و چوبهاى ديكر را بر روى آن كذارند و آن را باكر نيز كفته‌اند و بالال نيز ديده شده